🗡دیدار سرنوشت ساز،P1👑
· · خواندن 4 دقیقه ☘️برید ادامه مطلب برای خوندن این رمان جذاب☘️
باد می وزید و در تلاش بود تا باغ را با خود ببرد! شاهدخت آنیسا در حالیکه پیراهنی ابریشمین به رنگ آبی بر تن داشت، در باغ قدم میزد. باغش منبع الهامات او برای نوشتن بودند اما امروز برای چیز دیگری پا به این بهشت گذاشته بود. دیروز در حالی که در مشغول نوشتن بود، چشمش به سربازی جوان که در حال انجام وظیفه بود افتاد! او به سان پرتره ای زیبا که توسط یک نقاش بر بوم آمده باشد بود! شاهدخت آنیسا لحظه ای به خود نهیبی زد و دوباره مشغول نوشتن شد اما رشته ی افکارش قطع شده بود! برای همین دوباره سرش را بالا آورد تا نیم نگاهی به آن سرباز بیندازد که متوجه شد او از آنجا رفته است! شاهزاده خانم مثل اینکه چیزی گم کرده باشد از جایش برخاست تا به سمت نگهبانان برود اما او خیلی دور شده بود!
نیمه شب بود و شاهدخت آنیسا بی خواب! شاهدخت دیگر طاقت نیاورد و به امید اینکه دوباره آن سرباز را ببیند به سمت باغ رفت. امیدی که شاید واهی بود!
سایه!
گذر!
و باز هم سایه و گذر!
شاهدخت آنیسا آرام صدا کرد: تو کیستی؟!
ناگهان هیبیتی تنومند و استوار با موهایی که به سان برف بودند ظاهر شد. زره ای نقره ای بر تن داشت که زیر نور ماه میدرخشید و شمشیری را محکم در دست راستش گرفته بود. سرباز ابرویی بالا انداخت و با صدای بم و آرامی که تعجب کرده بود گفت: بانوی.... من؟!
: تو اینجا چی کار میکنی؟!
: من یک سرباز هستم و نگاهی اجمالی انداخت و گفت: اما شما
شاهدخت آنیسا با دستپاچگی در حالی که لپ هایش از خجالت قرمز شده بود گفت: من اومده بودم چون.... چون خوابم نمیومد!
: شما رو تنها میزارم بانوی من.
و تعظیمی کرد تا برود اما شاهدخت آنیسا به او گفت: کمی وقت داری؟!
: برای چه کاری علیاحضرت؟
: دنبالم بیا.
شاهدخت آنیسا راهنما شد و سرباز مثل آدمی که شمعی در دست داشته باشد پشت سرش راه افتاد. کنده ای چوبی آن طرف تر باغ وجود داشت. شاهزاده خانم با متانت روی کنده نشست و به سرباز هم دستور همین کار را داد.
سرباز شق و رق کنار شاهدخت آنیسا نشست و به او گفت: امرتون علیاحضرت؟!
: تو همیشه تو زندگیت عادت داری که بهت دستور بدن؟ من فقط میخوام که با هم صحبت کنیم!
: اما علیاحضرت
: هیس! اسمت چیه؟!
سرباز آب دهانش را قورت داد و گفت: من..... سرباز گارد سلطنتی، بخش شرقی قصر آبتین هستم!
: منم که دیگه نیاز به معرفی ندارم و خودت باید بدونی؛ شاهزاده خانوم آنیسا هستم!
: بله میدونم علیاحضرت و باعث افتخاره که به شما خدمت میکنم و به من اجازه دادین تا کنار شما صحبت کنم.
: برای چی اینجا اسخدام شدی؟!
: مادرم قبلا از بانوان دربار بود اما مدتی میشه که مریض شده و آهنگری به تنهایی کفاف زندگیمون رو نمیداد، برای همین اومدم اینجا و وقتی در آزمون ورودی گارد سلطنتی قبول شدم استخدامم کردن.
آنیسا در حالی که غم در صدا و اجزای چهره اش مشخص بود گفت: متاسفم!
: شاهزاده خانوم این تازه بخشی از زندگی فقیرانه ی زاغه نشینان است!
: من همیشه به فکرشون هستم اما پدرم زیاد اجازه نمیده اونجا برم!
: من فردا باید برم و به مادرم سر بزنم، میتونم شما رو تا اونجا همراهیتون کنم، البته جسارت نباشه، اگه مایل هستید!
: من..... نمیدونم!
قیافه ی سرباز ملتمسانه شد و گفت: علیاحضرت یعنی شما نمیخواین از وضعیت بد مردم زاغه بیشتر اطلاع مند بشین و بهشون کمک کنین؟! و ناگهان متوجه شد که نزدیک است تا دست شاهزاده را بگیرد و به خود نهیبی زد و خود را کمی عقب کشید! شاهدخت آنیسا گلویش را صاف کرد و گفت: من دیگه باید برم به اقامتگاهم، من رو تا اونجا همراهی کن سرباز!
آبتین دوباره مثل قبل سرد و خشک شد و برخاست و گفت: اطاعت بانوی من!
فردا صبح:
: خوشحالم که میبینم نامم به دستت رسیده!
: شما آماده هستین بانوی من؟!
: بله، لباس مبدل هم پوشیدم که مشخص نباشه دختر شاه هستم!
: بسیار خب، پس دستور بفرمایید!
: دستور چی؟!
: که حرکت کنیم علیاحضرت!
: ببین سرباز، من دیگه الان انگار یه آدم معلومی هستم پس راحت باش!
آبتین و شاهدخت آنیسا از قصر خارج شدند و به راه افتادند و به بازار شلوغ شهر رسیدند.
: برای اینکه به زاغه ها برسیم باید اول از این بازار رد بشیم. شاهزاده خانم باید بهتون هشدار بدم که مراقب جیب هاتون باشید و از دزدا غافل نشین!
شاهزاده خانم ضربه ای به سرباز زد و گفت: نگران نباش، درسته شاهزاده هستم ولی احمق نیستم!
: منو ببخشید بانوی من، باور کنید قصد توهین نداشتم، فقط میخواستم بگم که حواستون باشه، ولی اونا باید هوس مرگ کرده باشن که بخوان از شما دزدی کنن چون من زندشون نمیزارم، حتی نمیزارم یه مو از سرتون کنده بشه! و با گفتن این ها سرخ شد و سرفه ای کرد و گفت: دنبالم بیاین بانوی من!
: سرباز!
: بله بانوی من؟!
: ازت ممنونم!
: من کاری برای شما نکردم ولی اگر کاری برای شما انجام بدم باعث افتخارمه!
همانطور که در حال راه رفتن بودند ناگهان پسری که نوجوان و کم سن و سال بود به آنیسا برخورد کرد و سریعا خود را جمع و جور کرد و گفت: ببخشید!
🍰حمایت=پارت بعد🪐